محمد حسن خان اعتماد السلطنه

115

صدر التواريخ يا تاريخ صدور قاجار ( فارسى )

مهيار دزدى شده از اين جهت صدر وى را طلب مىنمايد ، حاجى ابراهيم گفت او ديشب در منزل من شام خورد و مقارن طلوع فجر نيز او را در حمام ديدم ، در ظرف چند ساعت از اينجا به مهيار رفتن و آمدن بعبارت اخرى بيست فرسخ طى كردن محال مىنمايد ، مأمورين گفتند تكليف ما بردن آن شخص است نه استنطاق در اين حال يكى گفت آن را كه مىجوئيد در بالاى اين بام خفته است ، طرار كه اين شنيد پائين آمده دامن حاجى ابراهيم را گرفت و گفت مگرنه من ديشب سر سفره شما شام خوردم ؟ فرمود چرا ، گفت مگر اذان صبح مرا در حمام نديديد ؟ فرمود چرا گفت پس بر شما واجب است كه به شهر بيائيد و اداى شهادت نمائيد و مرا از اين تهمت بيرون آريد ، اسبى براى ارباب آوردند بر آن سوار شده با طرار و مأمورين به شهر آمدند و در محضر صدر اجل حاضر شدند . از يك طرف تاجر كه در آنجا حضور داشت ، جثهء كوچك طرار را ديد گفت خورجين من از اين شخص بزرگتر است چگونه وى مىتواند بربايد ، اين مغلطه است ، مال من از ميان رفت ، پس از اين گفته تعرض‌كنان از مجلس خارج شد . از طرف ديگر حاجى ابراهيم بر بىگناهى طرار شهادت داد . مرد بصير يعنى صدر خبير گوش به آن حرفها نداده گفت چوب و فلك حاضر كردند . پاى طرار را بستند و تا مىخورد زدند بعد فرمود ، حالا او را در جايى حبس كنيد و شام و نهار هم بدهيد ، هر دو سه روز يك بار عمل چوب اعاده ميشد و طرار جز انكار كارى نداشت ، يكروز كه باز او را به دوش گرفته مىآوردند كه چوب بزنند ، صدر گفت همينطور او را به من نزديك سازيد چون پيشش آوردند ، ريشش بگرفت و با محاسن خود درهم ساخته گفت ، بگو به اين موها كه من از آن خورجين بىخبرم ، طرار گفت به هفتاد قرآن قسم مىخورم و به اين ريش قسم نمىخورم ، صدر فرمود اگر راست گفتى دويست تومان از كيسه خود به تو انعام دهم و مدت العمر ترا نگاهدارى كنم ، يا جيره و مواجبى كه مرفه باشى و هيچگونه خدمت نيز از تو نخواهم ، طرار اقرار نمود دو سوار مأمور شدند امروز صبح رفتند به طرف مغاره و فردا عصر خورجين را آوردند